هر روز لگد می زد

هر روز لگد می زد

هر روز لگد می زد

هر روز لگد می زد داستان کوتاه طنزی است که در آن فردی که هر روز به پهلوی شخصی لگد می‌زد
بعد از چندین سال دوباره ایشان را می بیند و از برخورد آن فرد شگفت زده می شود.

آقای دانشمند می‌گوید: رهبر انقلاب در سفری به ایرانشهر از اطرافیان پرسیدند
در زمان تبعیدم به اینجا یک رئیس پاسگاه اینجا بود کجاست؟
گفتند سنّش بالا رفته و بازنشست شده.
فرمودند: هرطور شده پیداش کنید با احترام بیاریدش!
این شخص سنّی بود.

به هر زحمتی بود پیداش کردند: گفتند از طرف رهبر انقلاب آمدیم تا این را شنید از ترس رنگش پرید
و افتاد روی زمین و شروع کرد به گریه که من نمیام.
بالاخره آوردنش به محلّ اسکان رهبر انقلاب و در حیاط کنار حوض لوله آب را گرفت
و گفت داخل نمیام تو رو خدا بهم رحم کنید!

به رهبر انقلاب خبر دادند ایشان خودشان آمدند داخل حیاط.
تا رهبر انقلاب را دید وحشت کرد و شروع کرد به لرزیدن
و می‌گفت سیّد تو رو خدا مرا ببخش!

رهبر انقلاب بغلش کردند و گفتند برادر من دلم برایت تنگ شده!
پیرمرد گفت شما می‌خواهید منو بکشید
بالاخره رهبر انقلاب بردنش داخل اتاق و با او گرم گرفتند
ساعتی با هم نشستند و مشکلاتش را برطرف کردند
موقعی که این پیرمرد را برمی‌گرداندند از او پرسیدند جریان شما چه بود؟

گفت موقعی که ایشان اینجا تبعید بودند
من هر روز می‌گفتم او را به پاسگاه بیارید و سیلی به گوشش می‌زدم
به پهلویش لگد می‌زدم و …
و من وقتی شنیدم ایشون رهبر شده هر روز منتظر بودم که بیایند مرا دستگیر کنند!
این پیرمرد، همسرش و بچّه‌هایش با این رفتار رهبر انقلاب شیعه شدند.

امیدوارم برای چند لحظه لبخندی زیبا بر لبان شما نقش بسته باشد و حس خوبی رو درک کرده باشید
لحظاتی شاد و مفرح برای شما آرزومندیم.

هر روز لگد می زد
هر روز لگد می زد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *