آسایشگاه و مادر زرنگ

آسایشگاه و مادر زرنگ

داستان آسایشگاه و مادر زرنگ وقتی داشتم از خیابون رد میشدم یه آقای میانسال صدام کرد و گفت: ببخشید مادرم داخل آسایشگاه اونطرف خیابون نگهداری میشه، چون به اجبار زنم گذاشتمش آسایشگاه روم نمیشه باهاش چشم تو چشم بشم، لطفا این امانتی رو از طرف من بهش بدید خیلی ممنونتون میشم. من هم قبول کردم […]

بیشتر بخوانید

داستان بهشت و اردک ها

داستان بهشت و اردک ها

داستان بهشت و اردک ها   سه در زن تصادفی کشته شدند و هر سه به بهشت رفتند! مامور نگهبان قبل از ورود گفت: آزادید که هر کاری که خواستید انجام دهید، اینجا فقط یک قانون داریم: پا روی اردک ها نگذارید! سه زن قبول کردند و داخل بهشت شدند. همه چیزی سرسبز و زیبا […]

بیشتر بخوانید

آواز خواندن خروس

آواز خواندن خروس و برپایی نماز جماعت

داستان آواز خواندن خروس در وقت سحر، خروسی بالای درختی شروع به سر دادن آواز نها، روباهی که از آن حوالی گذر میکرد نزدیکش شد. روباه گفت: تو که به این خوبی ذکر اذان می خوانی، پایین بیا تا با هم به  نماز جماعت بایستیم. خروس گفت: من تنها مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت […]

بیشتر بخوانید