آسایشگاه و مادر زرنگ

آسایشگاه و مادر زرنگ

داستان آسایشگاه و مادر زرنگ وقتی داشتم از خیابون رد میشدم یه آقای میانسال صدام کرد و گفت: ببخشید مادرم داخل آسایشگاه اونطرف خیابون نگهداری میشه، چون به اجبار زنم گذاشتمش آسایشگاه روم نمیشه باهاش چشم تو چشم بشم، لطفا این امانتی رو از طرف من بهش بدید خیلی ممنونتون میشم. من هم قبول کردم […]

بیشتر بخوانید